جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳

من چرا دل به تو دادم ...

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی 

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی 

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست  

تا ندانند حریفان که تو منظور منی 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند 

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی 

تو همایی و من خسته بیچاره گدای 

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی 

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم 

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی 

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی 

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی 

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول 

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی 

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ 

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی 

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن 

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی 

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند 

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 2:17 |  لینک ثابت   •