سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸


اين چه سوداست كز تو در سر ماست
وين چه غوغاست كز تو در بر ماست
 
از تو در ما فتاده شور و شري
اين همه شور و شر نه در خور ماست
 
تا تو كردي به سوي ما نظري
ملك هر دو جهان مسخر ماست
 
 
پاكباز آمديم از دو جهان
كاتشت در ميان جوهر ماست
 
آتشي كز تو در نهاد دل است
تا ابد رهنماي و رهبر ماست
 
ديده‌اي كو كه روي تو بيند
ديده تيره است و يار در بر ماست
 
ما درين ره حجاب خويشتنيم
ورنه روي تو در برابر ماست
 
نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 10:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸

به تير غمزه، ازين بيش، خون خلق مريز
كه رستخيز به يكباره از جهان برخاست
 
بدين صفت كه تو آغاز كرده‌اي خونريز
چه سيل خواهد ازين تيره خاكدان برخاست
نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 10:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۸

اي يوسف آخر سوي اين يعقوب نابينا بيا
اي عيسي پنهان شده بر طارم مينا بيا
نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 10:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸

زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
 
چونك من از دست شدم در ره من شيشه منه
ور بنهي پا بنهم هر چه بيابم شكنم
 
زانك دلم هر نفسي دنگ خيال تو بود
گر طربي در طربم گر حزني در حزنم
 
تلخ كني تلخ شوم لطف كني لطف شوم
با تو خوش است اي صنم لب شكر خوش ذقنم
 
اصل تويي من چه كسم آينه‌اي در كف تو
هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم
 
تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو
چونك شدم سايه گل پهلوي گل خيمه زنم
 
بي‌تو اگر گل شكنم خار شود در كف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم
 
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه كشم
هر نفسي كوزه خود بر در ساقي شكنم
 
دست برم هر نفسي سوي گريبان بتي
تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم
 
لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من
شمع دل است او به جهان من كيم او را لگنم
نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 10:7 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸

شرمم از خرقه آلوده خود می اید...

 

نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 9:39 |  لینک ثابت   •