پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰

...خستگان را چو طلب باشد

خستگان را چو طلب باشد و همت نبود 
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 1:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰

...بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم                    که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مومن آینه مومن یقین شد            چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند           سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله                چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را               غرض ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم      چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد        همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن                 که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن           رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا             به هستی متهم ما زین زبانیم

نوشته شده توسط بهرام محرم زاده در 1:46 |  لینک ثابت   •